تبلیغات
اشك
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

وقتی درد و وحشت تو زیاد و طولانی میشه رنج و ترس تو تبدیل میشه به تنفر و نفرت تو; دنیارو تغییر میده.

نوشته شده توسط :
جمعه 18 شهریور 1390-07:26 ب.ظ

خیلی سخته وقتی نمیتونم بفهمم چرا مینویسم.خیلی سخته وقتی حتی نمیدون چی مینویسم.

یا وقتی میخوام حرف بزنم نمیدونم چی بگم .شاید نمیتونم بگم شاید نمیدونم چی بگم.

از همه جا میشنوم اما نمیتونم نشنیده بگیرم خیلی حرف هارو یا ندیده بگیرم خیلی كارا رو.

خیلی سخته وقتی میخوام عاشق باشم ولی نمیتونم.روز به روز تظاهر میكنم خوبم.شب به شب میخوام فریاد بزنم میخوام گریه كنم خیلی سخته وقتی تنها نیستی ولی تنها ترین ادمی.به كی میتونم بگم وقتی حتی نمیدونم حقیقت را.وقتی نمیتونم باور كنم.خیلی سخته وقتی نمیدونم دیگه كسی اینجا هست  یا من تنهام پشت این دیوار...


ادامه مطلب

نوشته شده توسط :
چهارشنبه 19 بهمن 1390-11:50 ب.ظ

یك روز جدید میاد

من خیلی وقته كه منتظرم

برای این كه یه اتفاق خوب

همه میگن قوی باش

اشك نریز

تمام شده تاریكی و زمان نور رسیده

من میدونم

خودم تمومش كردم

اما من تمام این مدت

برای تو صبر كردم

حالا

میبینم نور را در اسمان

من پناه میبرم به اون

نمیتونم باور كنم

من لمس كردم عشق را با یك فرشته مثل تو

بگذار بارون بباره

تا پاك كند اشكان من را

بگذار تا ترسم را بشوره

حالا

قلبی كه تاریك بوده روشنه

قلبی كه پر از درد بوده الان پر از لذت شده

كسی كه ضعیف بوده الان قوی شده

 

 



نوشته شده توسط :
دوشنبه 17 بهمن 1390-01:50 ق.ظ

ای كاش قلمی بودم تا مرا در دست میگرفتی

ای كاش كاغذ بودم تا بر رویم نقاشی میكردی

ای كاش ترانه ای بودم تا تو را به شور در می اوردم

ای كاش شعری بودم تا مرا میسرایدی

ای كاش باران بودم تا چشمان پاكت را میشستم

ای كاش نور بودم تا بر صورت زیبایت میتابیدم

ای كاش باد بودم تا در اغوش میگرفتمت

ای كاش باد بودم تا با حوصله موهایت را نوازش میكردم

ای كاش اب بودم تا در دستان تو جاری میشدم

ای كاش سبزه میبودم تا زیر پای تو میشكستم

ای كاش پرنده ای بودم تا بر شانه ات مینشستم

ای كاش اهویی میبودم تا در دام صید تو می افتادم

ای كاش پروانه ای بودم تا بر گونه هایت بوسه میزدم

ای كاش درختی بودم تا بر تو سایه می انداختم

ای كاش گلی میبودم تا هر صبح به عشق نوازش دستان تو رشد می یافتم

ای كاش...



نوشته شده توسط :
جمعه 14 بهمن 1390-01:21 ق.ظ

Outside the Wall (Waters)


All alone, or in two's,
The ones who really love you
Walk up and down outside the wall.
Some hand in hand
And some gathered together in bands.
The bleeding hearts and artists
Make their stand.

And when they've given you their all
Some stagger and fall, after all it's not easy
Banging your heart against some mad bugger's wall.

"Isn't this where...."

writer:

(waters)

  



نوشته شده توسط :
جمعه 30 دی 1390-08:24 ب.ظ

خدا حافظ دنیای ظالم

امروز دارم تركت میكنم

خداحافظ خدا حافظ

خداحافظ

خدا حافظ همه ی شما مردم

دیگه چیزی نمانده كه بگید

دیگه هیچ چیز نمیتونه

تاباعث بشه نظرم را  عوض كنم

خدا حافظ



نوشته شده توسط :
پنجشنبه 26 آبان 1390-04:49 ب.ظ

در چشمانت میبینم مرگ را

میبینم ترس و وحشت را

حس فرار در چشمانت

میبینم درد و رنج را

اما چشمانت هنوز هم به من انر‍‍‍‍زی میدهند

بدون چشمانت نمیتوانم ادامه دهم

تنها دلیل زنده ماندن

دوست دارم مظلومیت چشمانت را

میبینم زخم را

میبینم راه را

روحت را

پاك میكند اشكانت  .حس میكنم پاكی اشكانت را

میبینم عشق را در نور نگاهت

میخراشد قلبم را اشكانت

گم میشوم در انعكاس نور چشمانت

نقاشی میكنم شهر سوخته ی چشمانت را

اقیانوس اشكانت همچون دریا در هنگام غروب

صدای نگاهت مرا میخواند

دل خواهم بست به رنگ چشمانت

پس به من نگاه كن برای پاك كردن این گناهان

محتاج اشك های تو ام

هرگز دروغ نمیگوید چشمانت

نیاز دارم به نگاهت مانند زیبایی نور در راه

حس میكنم ارامش چشمانت را

به من شانسی دیگر بده

همه چیز زنده خواهد شد در نگاه تو

مثل ستارگان در تاریكی شب

میدرخشد چشمانت در تاریكی

پس به من نگاه كن قبل از افتادن

میبینم اتش در چشمانت

تو هم مثل من سوخته ای در دنیا

پس به من نگاه كن تا لحظه ی برگشت



نوشته شده توسط :
چهارشنبه 25 آبان 1390-01:56 ب.ظ

تغییر بده

همه چیزی كه هستی

همه چیزی كه بودی

نوبت خوشبختی توست

جنگ اغاز شده

پس بجنگ برای اینده ی خود

امده ای برای انتقام از گذشته ی تلخ خود

زمان سختی تو برای اینده

تو امده ای برای تغییر جهان

پس انرا تغییر بده

از الان

گذشته را فراموش كن و تغییر بده دنیای خود را

و تو میشنوی صدای این شانس را

زمان تو  فرا رسیده

تغییر بده

به خودت اجازه نده تا زمین بخوری

نگذار كه بری

بهترین. تو بهترین خواهی شد

اخرین فرصت تو فرا رسیده

زمان تو الان است



نوشته شده توسط :
سه شنبه 24 آبان 1390-12:49 ق.ظ

یك نامه برای اینده ی خودم

ایا من خوش حال خواهم بود همان طور كه شروع كردم

همان طور كه بزرگ شدم به زیبایی

ایا مردم در ان موقع خوب خواهند بود

اگر فراموش كردی چگونه لبخند بزنی

من اینو دارم به تو میگم

به خاطر بیار بار دیگر به درستی

سال ها پیش از تو

دعا كردی برای عشق

لطفا نامید نشو

چه چیز من و تو را نمایان خواهد كرد

بیا اینجا برای اسمانی كه ابی نخواهد شد

زمان نارا حتی ببین انها را

بزودی ما میفهمیم

اگه احساس ما حقیقت داشته باشه

من بدرستی نمیفهمم امواج چگونه كار میكنند برای ما.

اما تو باید درك كنی

ما بر روی زمین راه نمیریم كه زجر بكشیم و گریه كنیم

ما احساسمون رو دوباره شروع میكنیم

پس خواهش میكنم خوشحال باش یرای خودت برای من و....



نوشته شده توسط :
دوشنبه 23 آبان 1390-09:09 ب.ظ

قطرات سرد باران بر روی شیشه است

اما متوانم گرمی دستانت را از پشت شیشه حس كنم

میبینم چشمانت را در هوایه مه الود

تنهایم نگذار

می ایم به دنبال صدای گریه هایت در چاه

میشكنم مثل هزاران تكه ی اینه

ایا تو هم از همان اینه هستی

پس چرا حس نمیكنی مرا در عمق اب و یا اوج اسمان

ما هردو از یك اینه ایم

پس چرا تو از من دوری

به كدام گناه من زجر میكشم

ایا تو هم میخواهی خرد شدن را حس كنی

پخش شدن هزاران تكه

مثل پرواز در بین هزاران خورشید



نوشته شده توسط :
یکشنبه 22 آبان 1390-01:42 ق.ظ

میبینم مظلومان را در دفاع

كه میمیرند در كنار هم و میغلتند در خون هم

دفاع در تاریكی شب

ما شمارا خواهیم برد به اسمانها

خون شما جاریست تا اخر  این قصه

بر خواهیم گشت

اشك یتیمان به اقیانوس خواهد پیوست

چشمانشان خشك نخواهد شد

و كیست كه خاموش كند اتش خشم انان را

پاك كند مهر بردگی بر پیشانیانشان را

بر خواهیم گشت برای گرفتن حق پدرانتان

و روح كه در وجودتان فریاد میكشد



نوشته شده توسط :
شنبه 21 آبان 1390-01:36 ق.ظ

یه دفتر نو گرفتم كه شعرامو تو اون مینویسم

یه خرگوش گرفتم كه توی حیاط پرسه میزنه

یه چشم انداز جدید دارم

قدرت عجیبی گرفتم

با این همه من هنوز تنهام

هیچ كس خانه نیس

یه نامه گرفتم كه توش پر از حرفه

یه چتر گرفتم كه گاهی اوقات باهاش میرم تو بارون

یه خونه گرفتم كه شبا نور مهتاب میتابه به شیشش

یه نقاشی كشیدم كه گذاشتمش گوشه اتاقم

اما...

كسی خونه نیس

چشم هایی وحشی دارم

با قلب پر از درد

یه درخت كاشتم

كه بعضی شبا كنارش میخوابم

یه پیانوی بزرگ گرفتم

كه این جنازه ی پوسیدرو تحمل میكنه

اما هر وقت میخوام تو رو ببینم كسی خونه نیس

قدرت عجیبی برای پرواز گرفتم

اما هیچ مقصدی برای پرواز ندارم



نوشته شده توسط :
جمعه 20 آبان 1390-12:18 ق.ظ

ایا من صبر نكردم

لحظات سپری شدند

ان ها از بین رفته اند

بر گرد خانه

این حس اشتباه است

تغییر بده محیط منو

وقتی كه من امدم

من رو ترك كن

دو باره برگرد

تو گمشده ی منی

همه چیز منی

منو به هیچ جا نبر

سر تیتر دفترم

داخل اتاقمه

ان ها باید به من حقیقت را بگن

هنوز میخوای بگم

چه حس و حالییم

من گمشدم

این احساسمه

میدونم میدونم

یه چیزو فراموش كردم

مثل زمان مثل مكان

خاطرات یخ زده

برای من

این بیشتر از اونه كه میبینم  حسش میكنم

این درد دلمه

نوشته شده رو ی دیوار

این حقیقت.دروغ تو

گفته بودی قانعت نمیكنه

این مكان

هر گز منو راحت نگذاشتی

كافیه میدونم

من واقعا نیستم در این زمان

این مكان نشانه ی منه

یه زمانی باید قلبمو بشكنم

كجارفتی

بدون تو دیگه

چشمام نمیبینه

برای پیدا كردن انچه كه عمیق در احساسمه

پیدا كردن انچه كه گم كردم

و انچه كه گم كردم منو اینجا میاره

قسمتی از قلبمو از دست میدهم

همیشه همین جور شروع میشه

كجا رفتی

احساس میكنم گم شدم

میترسم از همه

میلرزم یكدفه

در این مه غاییم شده ای

رنجیده ای

فرار میكنی

كجا رفتی

كجا رفتی

 

 



نوشته شده توسط :
پنجشنبه 19 آبان 1390-07:48 ب.ظ

من تصور میكنم

من تجسم میكنم

ارزوی این روز را میكردم

فقط برای بقییه ی روز ها

بقییه ی شب های سرد

من نمی دانم ایا تو منتظر منی؟

مرا نگاه میكنی؟

متوانم بخوانم از چشمانت

و صورتت

من میخواهم عاشق بشوم

و بخوابم عمیق

بگو كه تو عشق من هستی

بگو لطفا

من نمیتوانم تو را ترك كنم پس بگذار در تنهایی فراموشت كنم

من نمیدانم كه تو از من چه میخواهی

اما میتوانم تو را حس كنم

دنبالم نكن من نمیتوانم برای تو صبر كنم

چرا شكنجه ام میكنی

بگو كجایی

وقتی در كنارمی میتوانم عشقت را حس كنم

ترس و وحشت تو را

ایا تو نابود خواهی شد اگر كسی به تو نگاه كندبرای تو صبر خواهم كرد تا زمانی كه بمیرم

شاید من عاشق تو نبودم

شاید من برای تو اشك نریختم

سكوت تنها چیزی بود كه من داشتم

من متاسفم

من نمیدیدم

تو همیشه در قلب من بودی

تنها بودم در تهنا ترین لحظه ها

من حدس میزنم هرگز به تو نگفتم كه خیلی خوشحالم

یك چیز كوچك

من هر گز به زمان نگاه نكردم

تو همیشه در قلب من بودی

بگو بگو به من

كه عشق شیرینت هنوز نمرده

به من شانسی دیگر بده

هرگز به زمان نگاه نكن

در سرمای شب میلرزم

اما هرگز نمیترسم از سایه ها

به یاد دورانی كه در اغوش هم بودیم

میمانیم در یاد هم مثل دوران  كودكی

در كنار هم خواهیم گریست و خواهیم مرد

فكر برگشت به دورانی كه مرا به اتش كشیدند

ای كاش هر گز نبودم

برای اخرین بار به نور نگاه كن

غروب ما كجاست؟

تو میلرزی در سرما

و من میسوزم

اتاق فرشته هنوز خالیه

خاطرات یخ زده

پس میچكد اشك

از اسمان

به دنبال تو خواهم امد

هنوز هم میخزند در وجودم

و اما اشتباه تو

هر گز به زمان نگاه نكن

 



نوشته شده توسط :
پنجشنبه 19 آبان 1390-12:37 ق.ظ

تو دروغ میگویی .سكوت بوده قبل از من

اشك های تو هیچ معنی برای من ندارند

باد زوزه میكشد از لای پنجره

تو هرگز عشق نداشتی

من انرا  به تو بخشیدم

واقعا شایسته اش نبودی

و اما حالا .هیچ كاری نمیتوانی انجام دهی

پس بخواب در خاطرات من

لالایی خوانده میشود

پس چشمانت را ببند

بخواب.  خدا نگهدار

همیشه من رو تحقیر كردن

و تو هیچیز نگفتی

من احساس خاصی برای گریه هایت ندارم

لالایی میخوانم

و تو چشمانت راببند

خدا نگهدار

پس ریا كار

بخواب ساكت وعمیق در كنار من

ایا تو مخفی خواهی شد برای همیشه .گم خواهی شد   به زیر  خاك

شاید پرواز خواهی كرد به اوج در ابر ها

شاید هم تو خوش حال خواهی بود از نبودن من

دانه های زیادی در این زمین بذر افشانی شده است

اما كدام یك توانسته بدرستی جوانه بزند

اگر من بمیرم هرگز ناراحت نخواهم شد

من از این ماجرا خوشحال نیستم

تو صدای من را نمیشنیدی 

بار ها گفته ام   متاسفم

نور كجاست.ایا قشنگ است گریه های تو در هرجا؟

همیشه تحقیرم میكردند

اینبار من برایت لالایی میخوان

و تو چشمانت را ببند

بخواب

خدا نگهدار

 



نوشته شده توسط :
چهارشنبه 18 آبان 1390-02:48 ق.ظ

 روز به روز عشق خاكستری تر میشه

 مثل پوست انسان در حال مرگ

شب به شب

وانمود میكنم كه اوضاع مرتبه

ولی من پیر تر شده ام

و تو سرد تر شده ای

میتوم احساس كنم

یه بار دیگر

من حس میكنم

مثل تیغ سرد شده ام

مثل طبل خشك شدم

و تو كه میبینی منو

به من بگو ایا چیزی تورو از افتاب دور نگه میداره؟

این مگه همون نیس كه انتظار دیدنشو داشتی؟

اگه میخوای بدونی پشت این چشم های سرد چی میگذره

باید این جامه ی مبدل را پاره كنی و راحت را پیدا كنی

 

 



نوشته شده توسط :
چهارشنبه 18 آبان 1390-12:27 ق.ظ











  • تعداد صفحات :3
  • 1  
  • 2  
  • 3